شمارهٔ ۵۸ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای در انوار جمالت گشته شیدا شیخ و شاب
ذره وار از مهر رویت عاشقان در اضطراب
همچو شمع از سوز دل گریان همه شب تا بروز
سالها بودم که تا رویش بدیدم بی نقاب
جان دهد دل از برای بوسه لعل لبش
چون کند تشنه است از آن، جان می دهدازبهرآب
چشم مستش تا بدام آرد دل خلق جهان
همچو صیادان جادو خویش را کرده بخواب
جان بسودای خیال آن دهان و زلف باز
دل نهد بر هیچ و آنکه میرود در پیچ و تاب
مغرب جانهاست کویش چون برآمد ماه من
زان قیامت خاست کز مغرب برآمد آفتاب
در میان ما و دلبر نیست حاجب جز رقیب
کاشکی یک لحظه میدیدیم رویش بی حجاب
مشک را گر نسبتی با زلف او کردم چه شد
نه خطا کردم که گفتم چین زلفش مشکناب
چون اسیری هر که شد در بند زلف ماه روی
از سیه بختی بود آشفته حال و بس خراب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوق خود میپردازد و احساسات شدید و درونیاش را بیان میکند. او از شیدایی و اضطراب عاشقان سخن میگوید و دلسوزی خود را برای بوسهای از لبهای معشوق نشان میدهد. چشم مست معشوق همچون صیادی دلها را به دام میاندازد و شاعر همچنان در آرزوی دیدن روی اوست. او به زیبایی زلفهای معشوق اشاره میکند و از گرفتاری و درد ناشی از عشق سخن میگوید. شاعر، عاشق را همچون أسیر در بند زلفهای معشوق توصیف میکند و به وضعیت آشفته و ناخوشایند عاشقان اشاره دارد.