نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۷ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است

جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست

عالم از پرتو حسن تو نماید روشن

همه ذرات ز مهر رخ تو تابانست

بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آ

یار پیداست چه محتاج دگر برهانست

وه چه رخسار و چه حسنست و چه ناز و شیوه

که دل و جان جهان جمله درو حیرانست

هر زمان تازه جمالی بنماید رخ دوست

زانکه حسن رخ او بیحد و بی پایانست

شاهد حسن تو از پرده ذرات جهان

چون عیان گشت نگویی که چرا پنهانست

هرکه صاحب نظر آمد چو اسیری بیند

که جهان پرتو خورشید رخ جانانست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت دلبسته و شیدای محبوبش است. او از شوق و عشقش به چهره و زیبایی محبوب سخن می‌گوید و بیان می‌کند که نور و زیبایی او باعث روشنایی عالم شده است. دلایل عشقش را ریشه‌ای و عمیق می‌داند و نیازی به برهان دیگر نمی‌بیند. زیبایی محبوب به حدی است که تمام عالم در حیرت و شگفتی از آن است. او همچنین به تازگی و دگرگونی زیبایی محبوب در هر لحظه اشاره می‌کند و تشبیهاتی به نور خورشید می‌آورد تا نشان دهد که زیبایی محبوبش چقدر فراوان و بی‌پایان است. در نهایت، او به این نکته می‌رسد که هر کسی که بصیرت داشته باشد، زیبایی‌های دنیا را به این عشق و زیبایی منسوب خواهد کرد.