شمارهٔ ۶۸ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفت
با روی تو از حور و زغلمان نتوان گفت
از عاشق دیوانه مجوئید سلامت
با بیخبران از سر و سامان نتوان گفت
با زاهد بی ذوق مگو سر اناالحق
اسرار سلاطین چو بعامان نتوان گفت
خورشید صفت ز آینه جمله ذرات
چون گشت عیان روی تو، پنهان نتوان گفت
درد دل عاشق نشود به بمداوا
با درد و غم عشق ز درمان نتوان گفت
حسن تو ندانم به چه تشبیه توان کرد
خورشید جمالت مه تابان نتوان گفت
عاشق ز غم عشق چو شد بی دل و بی دین
باوی دگر از کفر و ز ایمان نتوان گفت
دلدار که پیمان شکن و جور و جفا خوست
باوی سخن از مهر و ز پیمان نتوان گفت
جانا چه کند چاره این درد اسیری
چون حال و دل خویش بجانان نتوان گفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه میپردازد. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیزی نمیتواند به درستی وصف زیبایی و جذابیت او را انجام دهد. او از این میگوید که عشق و درد دل عاشق غیرقابل بیان و درمانناپذیر هستند. همچنین، به مشکلات و ناکامیهای عشق و احساسات ناشی از آن نیز اشاره میکند، بهویژه به عدم درک بین عاشق و معشوق و چالشهای بیپایان عاشق در بیان احساساتش. در پایان، به ناچاری عاشق برای تحمل درد بیکسی اشاره میکند و حس تاسف و درماندگی او را در برابر عشق و تعهد مینماید.