شمارهٔ ۸۱ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده است
جان مشتاقان از آن رودر حضور افتاده است
شاهد رویت نماید هر زمان حسنی دگر
عاشق دیوانه دل زان ناصبور افتاده است
عاشقان را وایه دیدار تو باشد در بهشت
زاهد نادان پی غلمان و حور افتاده است
راه زاهد در حقیقت بود تقلید و مجاز
زین سبب از کوچه تحقیق دور افتاده است
قسم جانم در ازل چون عشق جانان بوده است
عشق ورزی زاهدا مارا ضرور افتاده است
غیرتی بنمای جانا خانه خالی کن ز غیر
چونکه دلدارت بسی تند و غیور افتاده است
شد دلم آزاده از قید غم هجران دوست
تا بملک وصل او جانرا عبور افتاده است
زاهدا از ما مجو هشیاری و زهد و ورع
زانک مست عشق از آنها بس نفور افتاده است
تا اسیری دید خورشید جمالت بی نقاپ
غرق بحر نورو محو بی شعور افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق عشق و شوق را به تصویر میکشد. شاعر میگوید که تا زمانی که موهای محبوب از رویش کنار رفته، جان مشتاقان در انتظار او به سر میبرد. هر بار که محبوب خود را نشان میدهد، زیباییاش دل عاشق را دیوانه میکند. عاشقان حقیقی در انتظار دیدار محبوبشان بهشت را میپسندند، در حالی که زاهدان تنها به دنبال غلمان و حور هستند. شاعر به زاهدان میگوید که راهشان در حقیقت تقلید و مجاز است و از حقیقت دور افتادهاند. عشق در دل شاعر از ابتدا وجود داشته و زهد او را اذیت میکند. او از محبوب میخواهد که غیرها را کنار بزند و دل به عشق بسپارد. دل شاعر از غم دوری محبوب آزاد شده و به وصال او رسیده است. در پایان، شاعر اشاره میکند که مست عشق، از زهد و ورع دور است و در نهایت، اسیر زیبایی محبوب، غرق در نور او شده است.