شمارهٔ ۸۵ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مرادم وصل یار نازنین است
دلم را وایه از جانان همین است
سلاسل را چو زلف یار گفتند
بود در گردن ما گر چنین است
بقصد جان ما آن چشم خونریز
چو ترک مست دایم در کمین است
براه عشق رو بی قید مذهب
که رأی عاشقان مطلق بدین است
دلا در عاشقی با درد و غم ساز
درخت عشق را چون میوه این است
کجا باشد دلم را درد دوری
چو با جانان همیشه جان قرین است
اسیری در جمالش چون فنا شد
ازآن رو بیخبر از کفر و دین است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و وصال معشوق نازنینش اشاره میکند و میگوید که دل او تنها به خاطر او میتپد. او زلف معشوق را به زنجیر تشبیه که در گردن او است. چشم زیبای معشوق همچون تیری در کمین دل عاشق است و او را به سوی عشق بدون قید و شرط دعوت میکند. شاعر به درد و غم در عاشقی اشاره میکند و میگوید که این درد همچون میوهای بر درخت عشق است. او در ادامه بیان میکند که درد دوری از معشوق برایش حس نمیشود زیرا همیشه در کنار اوست و در نتیجه از دنیا و مذهب بیخبر شده است.