نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۲ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

آفتاب روی تو تابان شدست

در شعاعش جان و دل حیران شدست

نور مطلق گشت ذرات جهان

تاکه خورشید رخت تابان شدست

جان که در تاب تجلی شد فنا

در حقیقت واصل جانان شدست

آنکه روز و شب گدای کوی تست

بر همه خلق جهان سلطان شدست

شد بملک عاشقی افسانه

هرکه در عشق تو جان افشان شدست

جان ما در پرتو حسن رخت

محو و شیدا بی سر و سامان شدست

عشق جانان جان بیمار مرا

بوالعجب هم درد و هم درمان شدست

جان و دل در راه عشقت باختن

عاشق دیوانه را آسان شدست

تا اسیری شد اسیر زلف یار

فارغ از کفر و هم از ایمان شدست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره‌ی تأثیر و نور بیکران عشق و زیبایی معشوق بر دل و جان عاشقانه است. آفتاب نمادی از عشق معشوق است که جان و دل را حیران کرده و دنیا را پر از نور کرده است. عشق به معشوق باعث شده که عاشق، جانش را فدای او کند و در عین حال، دردی که از عشق می‌کشد، به درمانی برای او تبدیل شده است. در این عشق، عاشق هرچه دارد را می‌بازد و حتی از مفاهیمی چون کفر و ایمان آزاد می‌شود، زیرا تمام وجودش در تسخیر زیبایی معشوق است.