شمارهٔ ۹۷ اسیری لاهیجی
اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زمهر روی تو هر ذره ماه تابانست
ز تاب پرتو حسن تو عقل حیرانست
بیابیا که ز درد تو ناتوان گشتم
بجز نظر بجمالت بگو چه درمانست
اگر چه شاهد رویت ز خلق گشت نهان
عیان بدیده ماشد هرآنچه پنهانست
بیک کرشمه ربودی قرار و صبر از دل
کنون ز شوق تو مارانه سر نه سامانست
بغیر یار درین دار نیست دیاری
خیال غیر اگر هست پیش نادانست
فنا نگشته خلاصی مجوز دست فراق
بوصل دوست رسیدن نه کار آسانست
بیا و جای اقامت بملک عشق طلب
که کوی زهد اسیری نه جای رندانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر از تأثیرات عمیق عشق بر عقل و دل سخن میگوید و بیان میکند که زیبایی معشوق چنان درخشانی دارد که عقل را حیران کرده و دل را از صبر و قرار خالی کرده است. او به عشق و درد جدایی اشاره میکند و میگوید که تنها راه درمان دردش، نگاه به جمال معشوق است. شاعر به این نکته اشاره میکند که در دنیای عشق، هیچ جایی غیر از یار واقعی وجود ندارد و غیر از او، همه چیز نادانی است. همچنین، او به دشواری رسیدن به وصال معشوق و ضرورت تلاش برای ورود به دنیای عشق اشاره میکند و تأکید میکند که کوی زهد، جایی برای عاشقان واقعی نیست.