غزل شمارهٔ ۲۳۰ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
گر آه کنم زبان بسوزد
بگذر ز زبان جهان بسوزد
زین سوز که در دلم فتادست
میترسم از آن که جان بسوزد
این سوز که از زمین دل خاست
بیم است که آسمان بسوزد
این آتش تیز را که در جان است
گر نام برم زبان بسوزد
شد تیغ زبان من چنان گرم
از سینه که تا میان بسوزد
مغزم همه سوختست وامروز
وقت است که استخوان بسوزد
گر بر گویم غمی که دارم
عالم همه جاودان بسوزد
صد آه کنم که هر یکی زو
دو کون به یک زمان بسوزد
عطار مگر که خام افتاد
شاید که ز ننگ آن بسوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس عمیق سوز و گداز درون خود اشاره میکند. او میگوید که اگر بخواهد از درد و غم خود صحبت کند، نه تنها زبانش در آتش میسوزد، بلکه آثار آن درد به جهان نیز سرایت میکند و ممکن است کل آسمان بسوزد. این حس سوزان در دل و جان او به حدی intensifies که او نگران از دست دادن جان و آرامش خود است. از طرف دیگر، او به تیغ زبانش و تأثیرات ناشی از بیان احساساتش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر بخواهد غمش را با دیگران در میان بگذارد، ممکن است باعث سوختن دنیای آنها نیز شود. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که شاید تنها عطار، شاعر معروف، به این دردها پی ببرد و از آنها دچار خجالت و سوزش شود.