غزل شمارهٔ ۸۴۶ عطار
عطار نیشابوری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
سر برهنه کردهام به سودایی
برخاسته دل نه عقل و نه رایی
با چشم پر آب پای در آتش
بر خاک نشسته باد پیمایی
چون گوی بمانده در خم چوگان
سرگشته شده سری و نه پایی
از صحبت اختران صورتبین
خورشید صفت بمانده تنهایی
هر روز ز تشنگی چو آتش
بی واسطه در کشیده دریایی
هر سودایی که بیندم گوید
زین شیوه ندیدهایم سودایی
گر بنشینم به نطق برخیزد
از نکتهٔ من به شهر غوغایی
چون یکجایم نشسته نگذارند
هر ساعت از آن دوم به هر جایی
زین واقعهای که کس نشان ندهد
عطار نه عاقلی نه شیدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی درونی و روحی صحبت میکند که در آن دچار سردرگمی و بیقراری است. او با سر برهنه و دل پر از شور، به آتش احساساتش مینگرد و در شرایط نامساعدی به سر میبرد. احساس تنهایی و بیپناهی او را وادار به کنکاش در درون خویش میکند، و گرمای درونش را با تشنگی و آتش مقایسه میکند. او به نوعی از دیوانگی و جنون عشق اشاره دارد و میگوید که هر چه میبیند، گویی حالت نادری است که کسی نظیر آن را تجربه نکرده است. در نهایت، به عطار اشاره میکند که نه عاقل است و نه شیدا، بلکه دچار این بلای درونی و حسرت است.