شمارهٔ ۱۰۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
از بی وفایی یار دارم بسی شکایت
کومحرمی که گویم در پیش او حکایت
ای یار بر من زار رحم ورعایتی کن
کز شاه بر رعیت لازم بود رعایت
گفتم به دل میسر گردد وصال دلبر
گفتا بلی نماید طالع اگر حمایت
گمراه وخوار وزاریم حیران و بی قراریم
یا هادی المضلین ما را بکن هدایت
ای ساقی ار دهی می خم رانمای ساغر
کاین باده ها به مستی ندهد به ما کفایت
از یار ناامیدیم از عارفی شنیدیم
« یارب مباد کس رامخدوم بی عنایت»
گفتی که تا چه حد است عشق بلنداقبال
چون حسن یار نبود در عشق او نهایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از صدای دلbroken و شکایت از بی وفایی یار سخن میگوید. شاعر به یارش تقاضا میکند که بر او رحم کند و یادآور میشود که باید بین شاه و رعیت رعایت وجود داشته باشد. او در جستجوی وصال دلبر است و به ناامیدی میرسد. به دنبال هدایت در این وضعیت سرگردان و بیقرار است. همچنین از ساقی میخواهد بادهای بدهد تا بتواند مستی بیشتری بیابد، اما میداند که این بادهها نمیتواند او را راضی کند. او ناامید از یار است و بر این باور است که عشق واقعی تنها در حضور حسن یار معنا پیدا میکند.