شمارهٔ ۱۰۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو شاه حسنی و داری ز مشک بر سر تاج
بگیر از همه دلبران عالم باج
دلم پی طلب بوسی از لبت خون شد
خدا کندکه نگردد کسی به کس محتاج
سواد طرهٔ تو برده ز آبنوس گرو
بیاض گردن تو طعنه می زند بر عاج
خبر ز حال دل من به زلف تو گردد
اسیر چنگل شهباز اگر شود دراج
به بوسهٔ حجر الاسود آرزو نکند
به خال کعبهٔ رویت نظر کند گر حاج
چه پرسی از دل من کز غم تو چون گردید
که تا خبر شوی از خشم سنگ زن به زجاج
ز عشق روی تو از شیخ شهر می بینم
بتر از آنچه ببیند حلیچ از حلاج
اگر تو تیغ کشی افکنم سپر از سر
وگر تو نیز زنی سینه را کنم آماج
ز فر بندگی تو بلنداقبالم
مکن ز سلک غلامان خود مرا اخراج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، از عاشقی و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق خود سخن میگوید. شاعر به زیباییها و ویژگیهای ظاهری محبوب خود اشاره میکند و از دلتنگی و آرزوی بوسهای از او میگوید. او همچنین به وضعیت قلب خود در پی این عشق و رنجی که از دوری معشوق میبرد، اشاره میکند. شعر به نوعی بیانگر احساسات شدید و وابستگی عاطفی است که شاعر نسبت به معشوق خود دارد و از آرزوی نزدیک شدن به او و حفظ مقام والای خود در دنیای عشق صحبت میکند. شاعر در نهایت از معشوق میخواهد که او را از جمع غلامان خود بیرون نراند، تا همچنان در محبت و بندگی او باقی بماند.