نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

رشک می آیدم ز پیرهنت

که زندبوسه هر زمان به تنت

مده از پیرهن به تن آزار

نکنم چاک دل چو پیرهنت

می درد پیرهن ز غنچه صبا

دیده بی پرده تاگل بدنت

مرغ دل را کنی ز دانه خال

بسته دام زلف پر شکنت

بر لب چشمه بقا خضر است

یا که خال است گوشه دهنت

جان به رنج از ترنج غبغب تو

دل پر آسیب سیب بر ذقنت

می کندصید صد هزاران شیر

به یکی جلوه آهوی ختنت

ز آب وگل نیستی سرشت تو چیست

ای فدا صد هزار همچو منت

نبود هرگز ای بلنداقبال

قندرا طعم شکر سخنت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات عاشقانه و حسرت‌های خود را نسبت به محبوبش بیان می‌کند. او به زیبایی پیرهنت و آثار عشق آن بر بدن اشاره می‌کند و از درد و رنجی که به خاطر عشق می‌کشد، سخن می‌گوید. تصویرهایی از زیبایی و جذابیت محبوب، مانند خال بر لب و غنچه صبا، دل او را می آزارد و او را به فکر می‌اندازد. شاعر حسرت می‌خورد که چرا ذات محبوبش این همه دل‌فریب است و به او فدای چنین زیبایی می‌شود. در نهایت، او به طعم شیرین سخنان محبوب اشاره می‌کند و از بی‌نظیر بودن او در میان دیگران می‌گوید.