نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج

برده است از مشک و عنبر بس که گیسویت رواج

راستی دانی که زلفت راست گردن از چه کج؟

از پریشانی به سیمت کرده پیدا احتیاج

خواب می دیدم شبی بازی به زلفت می کنم

روزها رفته است و آید بوی مشکم از دواج

بازی چوگان و گو خواهم که از پستان و زلف

ز آبنوس آورده ای چوگان و داری گوی عاج

خواهی ار دانی که از دست دلت چون شد دلم

سنگی اندر چنگ آور بر زن او را بر زجاج

از تو دارم زخم از آن مرهم نمی خواهم ز کس

از تو دارم درد از آن هرگز نمی جویم علاج

بارک الله بس که شیرین است شهد لعل دوست

شد بلند اقبال از یک بوسه محروری مزاج

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلدادگی شاعر به معشوقش است. در ابتدا، شاعر از زیبایی‌های گیسوان و زلف‌های معشوقش صحبت می‌کند و به تأثیر آن‌ها بر خود اشاره می‌کند. او با بازی‌های عاشقانه و خیال‌پردازی درباره معشوقش در خواب‌هایش، به شدت تحت‌تأثیر عشق قرار دارد. شاعر همچنین از درد و زخم‌هایی که عشق به او تحمیل کرده سخن می‌گوید، ولی به دنبال درمان نیست و این درد را به عنوان بخشی از عشق می‌پذیرد. در نهایت، او به شیرینی و لذت ناشی از یک بوسه معشوق اشاره می‌کند که نشان‌دهنده خوشبختی و اقبال او به خاطر این عشق است.