نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به سویت از چه ز محراب می کند رو را

مگر به شیخ نمودی تو طاق ابرو را

چونیشکر ز قدم تا به فرق شیرینی

بگوئی ار همه تلخ وترش کنی رو را

مه است منخسف است آفتاب منکسف است

ویا حجاب به رخسار کرده ای مورا

کنی اسیر دل خسته را به چنگل زلف

چنانکه صید کند شاهباز تیهو را

مگر نه دوزخ از آن گناهکاران است

به من ز چیست ندانم نیفکنی خو را

مگر نه خال تو جا کرده برلب کوثر

که گفت ره نبود در بهشت هندو را

کسان که پند من از عشق دوست میگویند

چومن به چشم حقیقت ندیده اند او را

گرفته ز ابرو ومژگان ز چیست تیر وکمان

خود او اسیر کند از نگاهی آهو را

بدین روش که سراید غزل بلند اقبال

روا بود که بشویند شعر خواجو را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوق خود می‌نگرد و از زیبایی‌های او می‌گوید. او توصیف می‌کند که معشوق با ابروهای افسون‌کننده‌اش، دل او را اسیر کرده و به او آرامشی نمی‌بخشد. شاعر از تضادها و شیرینی‌های عشق سخن می‌گوید و به دل خسته‌اش اشاره می‌کند که در چنگال زلف معشوق گرفتار است. او همچنین به بهشت و دوزخ و گناه اشاره می‌کند و از حالتی ناامیدانه در جست‌وجوی عشق واقعی خبر می‌دهد. شعر به زیبایی تصویری از عشق، جذابیت و دردهای آن را به نمایش می‌گذارد.