نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین را

نمائی چند بی سامان همی دلهای مسکین را

به هر سوکامدی از مشک تاتار آبرو بردی

به هم کمتر زن ای باد صبا آن زلف پرچین را

بت شیرازی ما گر نقاب از چهره بردارد

ز آب و رنگ بی رونق کند صورتگر چین را

بدو گفتم الف ما را بشد چون دال از لامت

به بالا برد نون بر چشم میم آورد پس سین را

نموده چشم مست تو ز هر سر فتنه ای برپا

گناهی نیستش از بند بگشا زلف مشکین را

شنیدم گفته بودی نرخ بوسی کرده ای جانی

من آن دادم ندانستم به مستی گفته ای این را

نیامد چون روا کام دلش ز آن خسرو خوبان

بلنداقبال داد آخر به تلخی جان شیرین را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و آشفتگی دل شاعر می‌پردازد. شاعر از پریشانی خود در عشق به یک معشوق با زلف‌های پرچین و زیبایی‌هایش سخن می‌گوید. او از باد صبا می‌خواهد که زلف‌های این معشوق را به هم نریزد و نشان می‌دهد که چهره معشوقش چقدر جذاب است. شاعر همچنین به گناه‌های عشق و موضوعاتی چون بوسه‌ها و دل‌باختگی اشاره می‌کند و به تلخی‌ها و ناکامی‌های عشق اشاره می‌کند. در مجموع، این شعر احساسی عمیق از عشق و شور و شوق را به تصویر می‌کشد.