نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گمانم اینکه دل دوست نیست مایل ما

که روزگار نگردد به خواهش دل ما

به غیر حسرت و اندوه ودرد ورنج وتعب

ز زندگانی دنیا چه بوده حاصل ما

ملک به تربت ما سجده گر برد نه عجب

که عشق دوست عجین گشته است درگل ما

هم از پیام توآسوده گشته خاطر ما

هم ازکلام تو آسان شده است مشکل ما

همی ز ما طلبد وصل یار و عیش و نشاط

فغان از این دل پر آرزوی غافل ما

دگر چه حاجت شمع وچراغ ومهتاب است

ز نور روی تو روشن شود چومنزل ما

شویم فارغ وآسوده وبلنداقبال

اگر شود به جهان لطف یار شامل ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و longing (اشتیاق) شاعر به دوست و محبوبش صحبت می‌کند. شاعر از درد و رنج زندگی می‌گوید و حسرتی که در دلش وجود دارد. او اعتقاد دارد که زندگی بدون عشق واقعی بی‌معناست و حالتی از ناامیدی را بیان می‌کند. شاعر همچنین یادآور می‌شود که عشق دوست در وجودش ریشه دوانده و نور محبوبش می‌تواند زندگی‌اش را روشن کند. او به دنبال وصالی است که با آن فارغ و آسوده شود و در نهایت به خوبی و خوشبختی برسد.