شمارهٔ ۱۱۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دل برد و گشت پنهان از چشمم آن پری رخ
از بردن دل افسوس وز رفتن وی آوخ
هر کس که افتدش راه روزی به کوی آن ماه
هم سال اوست فیروز هم فال اوست فرخ
از شکل آدمی غم در شکل دیگرم کرد
قد صانی دلیل فی مذهب التناسخ
کی جان من پیاده سالم کنم ز دستش
صد شاه را به یک کش فرموده مات از رخ
چون من طلب نمایم ازکیمیای وصلش
کز سوز دل اگر یخ خواهم بگویدم یخ
اندیشه ای ندارم با سر قدم گذارم
روید به راه عشقش گر جای سبزه ناچخ
نازم به دست ساقی کز ما نهشت باقی
از آنچه داد از خم برد آنچه بود در مخ
از تو بلنداقبال چون مسئلت نماید
او را مساز محروم حرفی بگو به پاسخ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل شاعر درباره فقدان و دلتنگی به خاطر معشوق است. او از زیبایی و سحر آن پری رخ صحبت میکند که دل او را برده و حال پنهان شده است. شاعر بر این باور است که هر کس به آن معشوق برسد، به خوشبختی خواهد رسید. او همچنین به غم خود اشاره میکند و از وقار و زیبایی معشوقش میگوید که مثل کیمیای وصال ارزشمند است. شاعر به دلتنگیهایش در مواجهه با عشق اشاره میکند و از ساقی میخواهد که باقیات خاطرات را به یادش بیاورد. در نهایت، او از معشوقش میخواهد که با او سخن بگوید تا به محرومیتش پایان دهد.