شمارهٔ ۱۱۵ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش از بی مهری آن مه غمین بودم زیاد
ناگهم تدبیری آمد بهر دیدارش به یاد
سوی اوگفتم نویسم شرح حالی تا مگر
از غم هجرم رهاند سازدم از وصل شاد
زآنکه صراف سخن اندر ترازوی بیان
وزن مکتوبات را یک نیمه از دیدار داد
از بیاض چشم کاغذ وز مژه کردم قلم
سوخته خونی مداد آسا دلم در بر نهاد
شرح شوقش را به هر حرفی که میکردم رقم
مردم چشمم به جای نقطه ای می اوفتاد
نامه ام را الفرض دادند چون در دست دوست
دیده بر رویش گشادم نامه ام را تا گشاد
وصل یار آن راکه روزی چون بلنداقبال شد
بی نیاز از آب وآتش آمدو از خاک وباد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم جدایی از محبوبش سخن میگوید و تصمیم میگیرد نامهای برای او بنویسد تا شاید از غم هجر رهایی یابد. او در وصف عشق و شوقش به محبوب، از کلمات و حروف استفاده میکند و قلمش از عشق سوزانده میشود. در نهایت، امیدش به وصال محبوبش را بیان میکند و میگوید که زمانی محبوبش به او نزدیک خواهد شد، بینیاز از هر چیز.