شمارهٔ ۱۲۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
خون به دل از بوی مویت نافه تاتار دارد
نافه تاتار کی مشکی چومویت بار دارد
خال رخسار تورا خوانم خلیل الله زیرا
کاندر آتش رفته وآتش را به خودگلزار دارد
ترک چشم مستت از مژگان به کف بگرفته خنجر
نه همی با ما که جنگ او با در و دیوار دارد
نسبتی نبودبه سرو وماهت از رخسار وقامت
سروکی چالش نماید مه کجا گفتار دارد
فرق ننهددوست را چشم تو از مستی ز دشمن
لیکن اندر دلبری هوش دو صد هشیار دارد
چشم یار منبود بیمار ای دل ناله کم کن
کس ننالد اینچنین در بر اگر بیمار دارد
نیست از جور و جفا گر ترک من ضحاک دوران
از دوگیسو بر دو دوش خودچرا دومار دارد
یار ما هست ار چه هر جائی ولیکن لن ترانی
می دهد پاسخ به هر کس خواهش دیدار دارد
آن قیامت قامت ازقامت قیامت کرده برپا
با بلنداقبال گوئی تا قیامت کار دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق سخن میگوید. شاعر از بوی موی معشوق و زیباییهای او میگوید که دلش را به درد میآورد. او اشاره میکند که خال رخسار محبوبش خلیلالله است، زیرا او در آتش عشق سوخته و همچون باغی زیباست. شاعر به نگاهها و نقش چشمان معشوق اشاره میکند و هرگونه مقایسه با دیگران را بیمعنی میداند. عشق او به حدی عمیق است که حتی در غم و دردی که با معشوق دارد، نالهاش کم است. در نهایت، شاعر از زیبایی و قامت معشوق سخن میگوید که گویی قیامت را به پا کرده و اشتیاق او برای دیدار باعث میشود که کارهای او تا ابد ادامه یابد.