نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۳ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که عشق ندارد چه درجهان دارد

تنی که یار ندارد مگوکه جان دارد

هر آن که گلرخی او را به بر بود شب وروز

چه حاجتی به گل و سیر بوستان دارد

اگر زعاشق صادق نشانه می طلبی

قدی ز محنت وغم خم تر ازکمان دارد

علامتدگرش اینکه داغها بر دل

ز درد دوری دلدار لاله سان دارد

چوزلف یار بود درهم وپریشان حال

چوچنگ وتار همی ناله وفغان دارد

نشان آنکه گرفتار درد عشق بود

مگو که چهره به زردی چو زعفران دارد

به درد عشق گرفتار شد بلنداقبال

ز خون دیده رخی همچو ارغوان دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و روز کسی می‌پردازد که عشق را در زندگی‌اش ندارد. شاعر می‌گوید فردی که یار ندارد، هرچند زنده است، اما زندگی‌اش بی‌معناست. او از عاشقانی که معشوقه‌شان را در کنار دارند، یاد می‌کند و می‌پرسد که چه نیازی به گل و بوستان دارند. علامت عشق صادقانه، درد و رنجی است که بر دل عاشق نشسته و نشان آن، داغ‌هایی است که از دوری معشوق بر قلب او می‌نشیند. چهره عاشق از شدت این درد زرد می‌شود و ناله و فغان او از غم عشق به گوش می‌رسد. در نهایت، کسی که به عشق گرفتار است، با وجود این درد و رنج، در دلش زیبایی و شور عشق را حفظ می‌کند.