شمارهٔ ۱۲۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
هیچ مرغی در قفس چون منگرفتاری ندارد
بختی مستی چومن هرگز گرانباری ندارد
دلبری دارم تعالی الله که در حسن است یکتا
دلبری دارد ولیکن رسم دلداری ندارد
تا پرستارم شودبیمار گشتم همچوچشمش
چون نکو دیدم به حال من پرستاری ندارد
سرخ روئی نیست او را در بر عشاق بی دل
هرکه خون از دیده بر رخسار خود جاری ندارد
دل ندارم من که گردد خون وریزد از دوچشم
نیست عیب چشمم ار بینی که خونباری دارد
چشم مستت دل ز هشیاران برد اما به عهدت
هیچکس از دست چشمان تو هشیاری ندارد
کی بلند اقبال گردد همچو من در روزگاران
آنکه درعشق بتان از خویش بیزاری ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر به احساس تنهایی و درد ناشی از عشق میپردازد. او خود را در قفسی تشبیه میکند که هیچ مرغی مانند او در آن گرفتار نیست و بیان میکند که خوشبختی دائم ندارد. دلبری که به او علاقهمند است، زیبا و یکتا است، اما رفتارهای دلداری ندارد. شاعر از درد ناشی از عشق میگوید و تأکید میکند که برای دیگران چیزی جز رنج و دلتنگی به ارمغان نمیآورد. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که کسی به اندازه او در عشقهای ناکام و بیپاسخ دچار درد نیست.