نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شب از خیال روی توخوابم نمی برد

در حیرتم ز گریه که آبم نمی برد

دارم دلی کباب ولی چشمش از غرور

مست است ودست سوی کبابم نمی برد

گفتی شبی به خواب توآیم خبر شدی

گویا که شب ز هجر تو خوابم نمی برد

شب ها به کوی اوبه گدایی روم چنانک

کس بوئی از ذهاب وایابم نمی برد

حسن توجمع من شد وعشق تو خرج من

کس ره به جمع وخرج حسابم نمی برد

گفتم به لب چوشکر نابی بگفت لیک

لذت کسی ز شکر نابم نمی برد

در بندگی خیانتی ار کرده ام چرا

دلبر ز زلف زیر طنابم نمی برد

عاشق به یار وشاکیم از جور او ولی

هیچ اسمی از گناه وثوابم نمی برد

هر کس ز عشق دوست شداقبال او بلند

گوید که عقل ره به جنابم نمی برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از深感ی عمیق و دردسری ناشی از عشق سخن می‌گوید. او از بی‌خوابی ناشی از فکر کردن به محبوبش، غم و اشتیاقی که به دل دارد، و همچنین از غرور محبوبش که او را به دردسر می‌اندازد، lament می‌کند. شاعر همچنین به بی‌ثمری تلاش‌هایش برای رسیدن به محبوب اشاره می کند، و از عشق و وابستگی‌اش می‌نویسد که گویا تمام زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، او به محدودیت‌های عقل و فهم در برابر عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او را به مرزهای جدیدی می‌برد که عقل نمی‌تواند آن را درک کند.