نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

آنکه شد عاشق ومردازغم ودرد

با خبر شد که به من عشق چه کرد

عقل انداخت سپر دربر عشق

گفت من با تونیم مرد نبرد

ای که گفتی چه هنر داردعشق

اشک را سرخ کندرخ را زرد

چشم را تر کند ولب را خشک

جسم را گرم کنددم را سرد

می کندبا دل و با جان کاری

که مثالش نتوانم آورد

شاه رامات کند در شطرنج

مهر ومه را بکشد مهره به نرد

برباید ز سر چرخ کلاه

بر فشاند ز کف دریا گرد

همه درخدمت اویکسانند

پیر وبرنا شه ومسکین زن ومرد

همچومن هر که بلنداقبال است

عشق ورزید ونترسید ز درد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عاشقی و تأثیرات عمیق آن بر انسان است. شاعر به توصیف حالاتی می‌پردازد که عشق بر دل و جان فرد می‌گذارد، از جمله غم و درد، و اینکه عقل در برابر عشق تسلیم می‌شود. او تأکید می‌کند که عشق می‌تواند تغییرات عمده‌ای در انسان ایجاد کند و با تمام وجود بر او تأثیر بگذارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که عشق نه تنها به همه افراد، اعم از پیر و جوان، خدمت می‌کند، بلکه باید دل به آن سپرد و از دردهای آن نترسید.