شمارهٔ ۱۳۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن پری دیوانه ام اول ز روی خویش کرد
آخرم آورد و زنجیرم به موی خویش کرد
حاجتم بر مشک وعنبر نیست دیگر ز آنکه او
بی نیاز از عنبر ومشکم ز بوی خویش کرد
در وجود جوهر فرد اشتباهی داشتم
ثابتش یار از دهان و گفتگوی خویش کرد
واعظ از خلد برین کم گو حکایت ز آنکه دوست
بی نیازم از بهشت از خاک کوی خویش کرد
زاهدا از اتش سوزان مترسانم که یار
عمریم پرورده سوزنده خوی خویش کرد
جام می دیگر مده ساقی که پیر می فروش
تا قیامت مستم از خم وسبوی خویش کرد
گفت بر حال بلند اقبال یا رب رحم کن
چون در آئینه نگاه آن مه به روی خویش کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق اشاره میکند. او از دیوانگی خود در برابر زیبایی معشوق میگوید و این که معشوق او را از تعلقات دنیا بینیاز کرده است. شاعری به نیازی به عطر و بوی خوشی دیگر ندارد زیرا معشوقش خود بویی دارد که او را راضی میکند. در مورد گناه و عذاب نیز اشاره میکند که از سوزش آتش نمیترسد زیرا عشقش او را پرورش میدهد. همچنین از ساقی میخواهد که دیگر جامی ندهد چرا که او به خاطر عشق خود همیشه مست است. در انتها به دعا و طلب رحمت از خداوند میپردازد و از زیبایی چهره معشوقش یاد میکند.