نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آشفتگی زلف تو آشفته ترم کرد

لعل لب میگون تو خونین جگرم کرد

از روز ازل دهر به شور و شرم انداخت

تا از عدم آورد وز جنس بشرم کرد

من از همه اوضاع جهان آگهیم بود

عشق تو بدین گونه ز خود بی خبرم کرد

من مشرق ومغرب همه در زیر پرم بود

بی مهری تو بسمل پرکنده پرم کرد

از درد دلم هیچ کس آگاه نمی بود

رسوا به بر خلق جهان چشم ترم کرد

سر رشته تدبیر به در رفت ز دستم

تا دهر گرفتار قضا و قدرم کرد

اقبال بلندی که خداوند به منداد

عاشق به تو درعشق تو صاحب نظرم کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و آشفتگی ناشی از عشق به معشوق می‌گوید. او به توصیف زلف‌های معشوق و تأثیر لعل لب‌های او بر دلش می‌پردازد و بیان می‌کند که عشق از او انسان بی‌خبر و آشفته‌ای ساخته است. شاعر به شناخت خود از اوضاع جهان اشاره می‌کند، اما عشق معشوق او را دچار گیجی و سردرگمی کرده است. او از بی‌مهری معشوق رنج می‌برد و احساس می‌کند هیچ‌کس از درد و رنج او آگاه نیست. سرنوشت و تقدیر نیز بر او قدرت را گرفته و او را در بند خود گرفتار کرده است. او در نهایت به اوج عشق و افتخاری که از طرف خداوند نصیبش شده اشاره می‌کند و از آن به عنوان موفقیت در عشق به معشوق یاد می‌کند.