نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شیری است عشق کز بر او کس گذر نکرد

تا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد

دلبر مرا ز حسرت لعل لبان خویش

خونی دگر نمانده که اندر جگر نکرد

مژگانی آن نگار چو چنگال شیر داشت

دل شیر گیر بود که از او حذر نکرد

یا بید بود یا که نه بختم سعید بود

کاخر درخت آرزوی من ثمر نکرد

آهن مگر نه آب ز آتش همی شود

پس آه ما چرا به دل او اثر نکرد

چشمت ز مژه با دل من آنچه میکند

فصاد با رگ کسی از نیشتر نکرد

دیدی که شمع چون پر پروانه را بسوخت

خود همچنان بسوخت که شب را سحر نکرد

زاهد نگر که گفت چنین وچنانم کنم

هیچ اعتنا به حکم قضا وقدر نکرد

در عاشقی چو من نشد اقبال کس بلند

تا تن به پیش بار ملامت سپر نکرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق عشق و حسرت است. شاعر از عشق خود به محبوبی سخن می‌گوید که هیچ‌کس نتوانسته به عظمت آن برسد. او به شدت تحت تأثیر زیبایی و جذابیت محبوب قرار دارد و از درد و رنجی که عشق برایش به همراه دارد، سخن می‌گوید. شاعر همچنین به ناامیدی‌های خود در رسیدن به آرزوها اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه عواطف می‌تواند انسان را بسوزاند و او را به مرز جنون نزدیک کند. در نهایت، او به سرنوشت و قضا و قدر اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس مانند او در عشق دچار مشکلات و ناکامی‌های این‌چنینی نشده است.