شمارهٔ ۱۴۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
پرسیدم از منجم کی آفتاب گیرد
گفت آن زمان که از رخ آن مه نقاب گیرد
گفتم به خواب کز چیست نائی به چشم من گفت
این خانه سیل گیر است ترسم که آب گیرد
گریان ترم نموده است پستان یار آری
باران شود فزون تر آب ار حباب گیرد
گفتم زچشم مستت عیارتر ندیدم
گفت آن کسی که پیشش از دل کباب گیرد
غیر از تو کز دل من پیوسته باج خواهی
نشنیده ام که شاهی باج ازخراب گیرد
اسرار حاصل جفر آمد دهانت اما
کو آن کسی که از وی حرفی جواب گیرد
حنا چه سود دارد آور به کف دلم را
می خواهی ار که دستت نیکو خضاب گیرد
غیر از بلنداقبال کز گریه لاله چشم است
از لاله کس ندیدم گاهی گلاب گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یک منجم میپرسد که کی آفتاب خواهد گرفت و منجم پاسخ میدهد که این زمان وقتی است که رخ ماه نقاب بردارد. سپس شاعر به خواب و نایی که در چشمش وجود دارد اشاره میکند و از خطر طغیانی آب در خانهاش میگوید. او از دلتنگی نسبت به یار سخن میگوید و اینکه باران میتواند ابراز احساساتش را شدت بخشد. در ادامه، شاعر به نگاه مست یار اشاره میکند و بیان میکند که کسی همچون او را ندیده که دلش را بسوزاند. او به شاهی اشاره میکند که از ویرانیها مالیات نمیگیرد. شاعر از اسرار علم جفر صحبت میکند و به دنبال کسی میگردد که به سوالاتش پاسخ دهد. در نهایت، او به حنا و ارزش آن در دلم میپردازد و میگوید که انتظار دارد دستش زیبا شود. او نیز به بلندیهای چشمهایش اشاره میکند و به اهمیت گل لاله در تولید عطر اشاره میکند.