نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در بر دلدار کی رفتم که دلداری نکرد

کی غم دل پیش او گفتم که غمخواری نکرد

کی به اوگفتم که بیمارم چو چشمت از غمت

کو به بالینم نشدحاضر پرستاری نکرد

کی به اوگفتم که از هجرت دلی دارم خراب

کو به تعمیرش به وصل خویش معماری نکرد

کی به گلزار دل خود راه داد او را کسی

کو نشدخود باغبان آنجا وگلکاری نکرد

کی به عمر از ما خطاکاران خطایی دید دوست

کونشد ستار عیب ما وغفاری نکرد

با کسی گر داوری می بود ما را در جهان

یاوری کی خواستیم از او که او یاری نکرد

با دلم کرد آنچه دلبر از لب شنگرف گون

با همه کینی که دارد چرخ زنگاری نکرد

بر دل من صد هزاران آفرین از کردگار

کانچه دید آزار صابر آمد وزاری نکرد

عطر زلفش آنچه با مغز بلند اقبال کرد

عنبر سارا نکرد ومشک تاتاری نکرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق سخن می‌گوید و به عدم توجه و محبت معشوق اشاره می‌کند. او به یاد می‌آورد که هر بار مشکلات و غم‌های خود را با معشوق در میان گذاشته، اما او به هیچ وجه یاری نکرده و به درد‌هایش اهمیتی نداده است. شاعر از احساس تنهایی و نقص محبت در رابطه حرف می‌زند و به این موضوع می‌پردازد که حتی در سختی‌ها و بیماری‌ها، معشوق برای او حضور نداشته و به مانند باغبانی که باغش را نادیده می‌گیرد، از او غافل شده است. نهایتاً، شاعر با نگاهی نا امید به زندگی و عشق، حس می‌کند که با وجود تمام زحمت‌ها و صبرهایش، در نهایت هیچ لطفی از طرف معشوق نصیبش نشده و او را در سختی‌ها تنها گذاشته است.