نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۵ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

دلبری از زلفوخط وخال نباشد

سلطنت از تاج وتخت ومال نباشد

دلبری از چیز دیگر است بتان را

سلطنت الا ز ذوالجلال نباشد

زهد فروشی که داغ ناصیه دارد

زومطلب فیض که اهل حال نباشد

محرم بزم وصال دوست نگردد

چشم وزبانی که کور ولاله نباشد

بار گرانیاست سر به دوش کشیدن

گر به ره دوست پایمال نباشد

جز سپر انداختن ز دست چه چاره

با قدرم قدرت جدال نباشد

خون به دلم هر چه می کنی بکن ای دوست

کز توبه خاطر مرا ملال نباشد

وصل توکی گرددم نصیب که گاهی

با توسخن گفتنم مجال نباشد

حسن تووعشق من زوال ندارد

ورنه چه باشد که بی زوال نباشد

عکس رخ دوست اندر آینه پیداست

ورنه کسش درجهان مثال نباشد

کی شود اقبال کس بلند به عالم

تا دل او خالی از خیال نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی حقیقی است و به مقایسه بین ظواهر دنیوی و عشق واقعی می‌پردازد. شاعر می‌گوید که دلبری و جذابیت واقعی در زلف و خط و خال نیست و سلطنت از تاج و تخت و مال نمی‌آید. او معتقد است که دلربایی به امری فراتر از زیبایی ظاهری نیاز دارد و تنها از ذوالجلال ناشی می‌شود. شاعر به زهد فروشی اشاره می‌کند که اگر اهل حال نباشد، فایده‌ای ندارد و کسی نمی‌تواند محرم بزم وصال دوست شود اگر چشم و زبانش ناتوان باشد. تحمل بار سنگین عشق دشوار است، مگر اینکه در مسیر دوست پابرهنه پیش رفت. شاعر به جدال در عشق و قدرت نداشتن در برابر دوست اشاره می‌کند و از درد و عذابی که از عشق می‌کشد سخن می‌گوید. او بر این باور است که وصال تنها زمانی نصیب می‌شود که مجال صحبت با معشوق وجود داشته باشد و حسن و عشق هرگز از بین نمی‌رود. عشق و زیبایی دو طرفه‌ای بین او و معشوق برقرار است که در عالم مثال ندارد. نهایتاً، شاعر می‌گوید برای دستیابی به موفقیت در زندگی، دل انسان باید از خیال‌های دیگر خالی باشد.