شمارهٔ ۱۴۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
چرا پس جان من در تن گرفتار قفس باشد
چومرغی کز قفس باشد هوای گلشنش بر سر
به سیر عالم علوی مرا در دل هوس باشد
ز جان منچه سزد کاین چنین شد پای بست تن
به مستی فی المثل ماند که در قیدعسس باشد
ز جسمانی علایق دمبدم کاهد همی جانم
چو حلوایی که گردش روز وشب مور ومگس باشد
دلا آسایش ار خواهی بیفکن پیرهن از تن
که بار پیرهن برتن تو را از پوست بس باشد
بلند اقبال جسمش آن چنان کاهیده شد از غم
که هر گه دلبر او را دید گوید این چه کس باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به آزادی و گرفتار بودن در قفس جسم میپردازد. او از بلبل میگوید که در گلستان زندگی میکند، اما جانش در قفسی به دام افتاده است. او به آرزوی پرواز به عالم علوی و دوری از قید و بندهای جسمانی اشاره میکند و به سختیهایی که این قید و بندها برای روح او به وجود آورده است میپردازد. شاعر از دل میخواهد که اگر آسایش میخواهد، باید از قید جسمی و مادیات دست بردارد و به آزادی روحی برسد. او همچنین به غم و اندوهی که حاصل این قیدهاست اشاره میکند و میگوید که خوشبختی و آزادگی در ترک این قفسها نهفته است.