نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۵ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

تا به زلف تو دلم ملحق شد

این پریشانی از او مشتق شد

تومگر روی به مه بنمودی

که مه از نورجمالت شق شد

بت ما رفت به بتخانه مگر

که چنین بتکده بی رونق شد

دود آه دل ما شد به فلک

که چنین روی فلک ازرق شد

آنکه با عشق تواش نیست سری

درهمان روز ازل احمق شد

درمیان حق وباطل چه کند

آنکه جاهل به حد مرفق شد

ما نگیریم قرار اندر نار

زآنکه ما را دل وجان زیبق شد

کسی از عشق بلند اقبال است

که شب وروز دلش با حق شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که وابستگی قلبی‌اش به زلف معشوق باعث پریشانی او شده است. با نمایش زیبایی معشوق، دیگر زیبایی‌ها تحت تأثیر قرار می‌گیرند و کمرنگ می‌شوند. شاعر از حالتی سخن می‌گوید که دلش پر از درد و آتش عشق است و این عشق او را به جایی می‌برد که دیگر نمی‌تواند آرامش یابد. او همچنین به جهل و نادانی اشاره می‌کند و می‌گوید کسی که از عشق دور باشد، در همان روزهای ابتدایی زندگی‌اش احمق شده است. در نهایت، شاعر به این نکته تأکید می‌کند که کسی که دلش با حق پیوند خورده و در عشق راستین است، خوش‌اقبال و سعادتمند است.