نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

زلف از آنرو به رخ یار مشوش باشد

که مشوش بود آنکس که درآتش باشد

بر دلم نقش گرفته است خیال رخ دوست

منزل اوست دلم خواست منقش باشد

شاه شطرنج غم عشق تو تا شد دل من

مات در پیش رخت آمده درکش باشد

مبتلا شد به بلا گر دل ما خوشحالیم

عاشق روی تو باید که بلاکش باشد

چشمت از راست کشد طره ات از چپ به میان

بر سر خته دلم این چه کشاکش باشد

ترسم از اینکه ببرند سر زلف تورا

بسکه در کشور شه رهزن وسرکش باشد

خواستم چاره درد دل خود را ز طبیب

گفت بوس از لب یار و می بی غش باشد

خویش راخودکشم و خوشدلم از کشتن خویش

دلت از قتل بلنداقبال ار خوش باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات و دردهای عاشقانه خود سخن می‌گوید. زلف معشوق به خاطر آتش عشق می‌لرزد و دل شاعر با خیال چهره او منقش شده است. شاعر به بازی شطرنج عشق اشاره می‌کند که در آن قلبش به مات افتاده است. او به بلای عشق مبتلاست و می‌گوید که عاشق باید این بلا را تحمل کند. همچنین به کشاکش عشق و زیبایی چشمان معشوق اشاره می‌شود و ترس از سرقت زلف او نیز ابراز می‌گردد. در نهایت با ذکر امید به درمان دل، شاعر به کشته شدن احساسات خود اشاره می‌کند و از وضعیت خود راضی است.