نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشد

چشم من از آتش ودود تواشک آلود شد

نیستی داوود وزلفت جوشن داوود گشت

نیستی نمرود وچهرت آتش نمرود شد

خورده ای خون دل ما را وحاشا می کنی

پس چرا لعل لبت اینگونه خون آلود شد

حاجت خود وزره نبود ترا درروز رزم

بر سر دوش تو زلفت هم زره هم خود شد

یافتم کز چیست نایددر کنارم آن نگار

زانکه می بیند کنارم ز اشک چشمم رودشد

اشک چشم ما چوسیم وچهر ما شد همچوزر

هر چه درعشقش زیان کردیم آخر سودشد

گفت در هجرم بلنداقبال آخر جان دهد

جان به هجرش دادم آخر آنچه می فرمود شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از دوری از معشوق می‌پردازد. در ابتدا، شاعر به زیبایی‌های ظاهری معشوق اشاره می‌کند و درمی‌یابد که چهره و زلف او به آتش و دود شبیه شده است. شاعر احساس می‌کند که نگاهش تحت تأثیر عشق به معشوق، به نوعی آتشین و غم‌انگیز شده است. سپس شاعر به تصویرسازی‌های سمبولیک از داستان‌های داوود و نمرود می‌پردازد و نشان می‌دهد که چه اندازه معشوقش قوی و بی‌نظیر است. در ادامه، شاعر می‌گوید که به رغم درد و رنجی که در عشق متحمل شده، در نهایت برای آن عشق ارزشمند بوده است. در پایان، شاعر از درد جدایی و انتظارش برای معشوق می‌گوید و بیان می‌کند که اگرچه جانش را در این راه داده، ولی آنچه او می‌خواهد محقق شده است. به طور کلی، شعر بیانگر عشق عمیق، رنج و زیبایی‌های عشق است.