شمارهٔ ۱۵۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شد
از غم روی تو موی قیرگونم برف شد
باز عمر ما که صرف دوری دلدار گشت
عمر زاهدبین که محونحو وصرف صرف شد
خون به چشمم می دهد هر دم که ریزد برکنار
در غم عشقت عجب خونین دلم کم ظرف شد
خط مشکینت به رخ تا سبز چون زنگار گشت
اشک چشم من زحسرت سرخ چونشنگرف شد
بردهر عضو من از دیدار رویت بهره ای
جز لبم کز بوسه لعل لبت بی طرف شد
نقطه موهوم ثابت بر بلنداقبال گشت
تا دهانت آشکار اندر ادای حرف شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دوری از معشوق سروده شده است. شاعر از گذر زمان و حسرتی که ناشی از فراق محبوب است، سخن میگوید. او احساس میکند که عمرش در غم و جدایی معشوق سپری شده و تمام لحظاتش تحت تأثیر این عشق قرار گرفتهاند. همچنین او به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و میگوید که تنها چیزی که از دیدار معشوق نصیبش شده، بوسهای از لبان اوست. در نهایت، شاعر با بیان احساسات عمیقش، نشان میدهد که عشق و دوری از محبوب چقدر بر زندگی او تأثیر گذاشته است.