شمارهٔ ۱۵۶ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امروز عمر هم به فراق توشام شد
درانتظار زندگی ما حرام شد
ای ماه تا ز دیده من لایری شدی
دل لامکان ودیده مرا لاینام شد
مهر تو را ز خلق نهان داشتم ولی
افشا ز دردهجر به خاط وبه عام شد
چشمم گر از غم تونگرید عجب مدار
کز بس گریست خون دل من تمام شد
دید آن زمان که مرغ دلم زلف وخال تو
رفت از برای دانه گرفتار دام شد
جستم بهزلف تو دل گم گشته را زبس
گاهی مثال دال وگهی شکل لام شد
عنبر چودید زلف توفیروزه خط تو
فیروزه ات کنیزک وعنبر غلام شد
آخر بلنداقبال از وصل لعل تو
اندر غزل سرائی شیرین کلام شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد جدایی و فراق محبوب خود سخن میگوید. او احساس میکند که عمرش به خاطر این فراق تلف شده و زندگیاش در انتظار محبوب هدر رفته است. شاعر به زیباییهای محبوبش، از جمله زلف و خال او، اشاره میکند و میگوید که قلبش به خاطر غم او خونین شده است. او همچنین به تلاشهایش برای یافتن محبوب و ارتباط با او اشاره میکند و در نهایت به شیرینی کلامش در غزلسرایی که از عشق و وصل محبوب الهام گرفته، اشاره میکند. در کل، احساسات عمیق عشق و درد جدایی در این شعر به خوبی بیان شده است.