شمارهٔ ۱۶۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد
دلش راضی به آزار دل ما کی کجا می شد
دگر ما را چه دردی در جهان می بودی آن دلبر
به زخم ما اگر مرهم به درد ما دوا می شد
به ساحل کشتی ما را خدا آورد از دریا
وگرنه این هنر هرگز کجا از ناخدا می شد
به ما چندی است بی مهر است آن مه رو چه خوش بودی
اگر اندر میانمان باز هم صلح و صفا می شد
نخواهد شد خبر ازحال ما دلدار ما هرگز
بلی آگه شود گر عاشق و بی دل چو ما می شد
کجا شهزاده را باشد به دل غم از گدا زاده
خبر خوش از گدا می شد گدا گر پادشا می شد
نماندی آرزوئی در دلش دیگر در این عالم
بلند اقبال را ازوصلت ار حاجت روا می شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج دل عاشقانه و بیخبری دلدار از حال عاشق است. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر دلدار از حال او خبر داشت، شاید دلش به آزار عاشق راضی نمیشد. او سپس به یاد زیباییهای گذشته و صلح و صفا در رابطه اشاره میکند و بیان میکند که حالا هیچ امیدی به بازگشت آن حال خوب نیست. شاعر حسرت میخورد که گرچه دلدار و عاشق در دو موقعیت متفاوت قرار دارند، اما اگر دلدار از درد عاشق آگاه میشد، شاید احساس همدردی میکرد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دیگر آرزویی برایش نمانده و شوق وصال دلدار را با ناامیدی همراه میبیند.