شمارهٔ ۱۶۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد
قرار بخش دل بیقرار ما می شد
شدی خلاص دل ما ز ششدر غم و درد
اگر که خال رخ اودوچار مامی شد
به حال ما دلش ار سنگ بودمی شدآب
اگر کسی خبر ازروزگار ما می شد
به یاد عارض او سوی گلستان رفتیم
به هر گلی که رسیدیم خار ما می شد
زآه وناله نمودیم آن چنان کاری
که رعد وبرق به حیرت زکار ما می شد
به هر چمن که رسیدیم بسکه گرییدیم
ز خون دیده چمن لاله زار ما می شد
گرآن نگار برد نامی از بلند اقبال
همین بسی سبب افتخار ما می شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به آرزوی رسیدن به یار و معشوق خود میپردازد و از احساسات درونی و دردهای ناشی از دوری از او سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که اگر یار محبوبش در کنارش بود، دل بیقرارش آرام میشد و غم و دردش کاهش پیدا میکرد. در ادامه، شاعر احساس میکند که هرچند ممکن است دل یار سنگی باشد، اما باز هم اگر کسی از حال او آگاه میشد، بهبود مییافت. شاعر همچنین از خاطرات شیرین و تلخی که در یاد عارض محبوبش دارد، صحبت کرده و میگوید که با یادآوری او، از غم و اندوه به یاد گلستان میرود. در نهایت، او به افتخارهایی که نام محبوبش میتواند برایش به ارمغان بیاورد، اشاره میکند.整体来说، شعر پر از عشق، اندوه و آرزوست.