شمارهٔ ۱۶۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نور وظلمت را زروی وموی جانان ساختند
کفر وایمان را به هم دست وگریبان ساختند
هفت دوزخ هشت جنت را که می گویند خلق
گوییا از روح وصل وسوز هجران ساختند
تاکه ما را موبه مو آگه کنندازعاشقی
در ازل ما را ز زلف اوپریشان ساختند
کرده اند از بهر هر دردی دوایی برقرار
درد ما را از لب لعل تو درمان سوختند
تاکه سرو از رشک اوبرجا بماند پا به گل
قامت آن شوخ را سروخرامان ساختند
تاکه یوسف را زعشق خویشتن سازی اسیر
بر زنخدان تو چاه از بهر زندان ساختند
تا رباید گوی دلهای خلایق را ز دست
زلف چوگان باز اورا همچو چوگان ساختند
هر بلا کز دوست آید بر سرما خوشدلیم
زیر پتک درد وغم ما راچو سندان ساختند
تا بری ازساحری دل ازبلنداقبال زار
سحر عالم را به چشمان تو پنهان ساختند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عشق و ارتباط آن با زیبایی و درد میپردازد. شاعر به توصیف نور و ظلمت، کفر و ایمان، و دوزخ و جنت میپردازد و میگوید که همه اینها از عشق و دوری حاصل شدهاند. او بیان میکند که انسانها را از طریق عشق آگاه کردهاند و دردهایشان را از لب معشوق درمان میبخشند. به وجود آمدن زیباییها و معشوقهایی چون یوسف در اثر عشق مورد تاکید قرار میگیرد. همچنین، شاعر از بلاهایی که از طرف معشوق بر سر عاشقان میآید سخن میگوید و آنها را خوشایند میخواند. در نهایت، شاعر اشارهای به سحر و جادو عشق و چگونه پنهان کردن آن از چشمها میزند.