شمارهٔ ۱۶۶ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ساقیا خیز و ده از باده به من جامی چند
کن مرا هست و ز خود بیخبر ایامی چند
زاهدان منع من از عشق رخ دوست کنند
من دلسوخته در آتشم از خامی چند
به من دلشدهای پادشه کشور حسن
بده از لعل شکربار خود انعامی چند
دلم از دیدن چشم و لبت آرام گرفت
همچو اطفال که از شکّر و بادامی چنند
مرحمت کن لب شیرین به تبسم بگشای
سخنی گو همه گر هست به دشنامی چند
مرغ دل رفت پی دانهٔ خال لب تو
ناگه افتاد ز گیسوی تو در دامی چند
میتوان گفت نکوبخت و بلنداقبال است
در ره عشق هر آن کس که زند گامی چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ساقی (میزبان) میگوید که جامی از باده به او بدهد تا لحظاتی از خود غافل شود. او به زاهدان اشاره میکند که او را از عشق معشوق منع کردهاند، اما دل او در آتش عشق میسوزد. شاعر از پادشاه عشق میخواهد که از زیباییهای خود به او عطا کند و از دیدن چشمها و لبهای معشوق آرامش مییابد. او از معشوق درخواست میکند لبهای شیرینش را به تبسم باز کند و اگر چیزی از او میخواهد، به او دشنام ندهد. در پایان، شاعر میگوید که در عشق، کسانی که گامی برمیدارند، خوشبخت و خوش اقبال هستند.