نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کند

درکمند زلف دلداری گرفتارت کند

یوسف آسا سازدت گاهی به چاه غم اسیر

گه ز چه بیرونت آرد سوی بازارت کند

چشم مستی خواهم ازدستت رباید عقل وهوش

تا از این مستی که بر سر هست هشیارت کند

دلربائی از برت یا رب برد دل بی خبر

وز منوحال دل زارم خبر دارت کند

گه حجاب روکندموسازدت آشفته حال

گاه گیرد پرده ازرخ محو دیدارت کند

هر چه او گوید زراه عجز تصدیقش کنی

وآنچه توگوئی ز روی شوخی انکارت کند

تاب از جسمت رباید وافکند در زلف تو

خواب از چشمت برد وزخواب بیدارت کند

همچوزلفت در پریشانی مثل سازد تورا

موبه مو درعاشقی آگه ز اسرارت کند

نیستم راضی که بیمارت کند از چشم خویش

بلکه می خواهم که تا بر من پرستارت کند

آنچه کردی بر بلنداقبال آزار از فراق

گاهگاهی از فراق خویش آزارت کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و تمنای شاعر از خداوند اشاره دارد. شاعر آرزو دارد که خداوند نیز مانند او عشق و دلدادگی را در دل معشوقش بیدار کند و او را به خود جذب کند. او می‌خواهد معشوقش به مانند یوسف، برخی اوقات او را در چنگ غم بگیرد و گاه دیگر، او را به سمت خود کشاند. شاعر خواهان این است که عشق و مستی ناشی از آن عقلش را برباید و او را در دنیای عشق غرق کند. همچنین، او دوست دارد معشوق با زیبایی‌اش دل او را به درد آورد و خود را از او پنهان کرده و سپس دوباره آن را نمایان کند. در نهایت، شاعر از فراق و درد جدایی رنج می‌برد و امیدوار است که معشوقش او را فراموش نکند و از این فراق او را بیازارد.