نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۳ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

با زلفت از بوهمسری چون مشک تاتاری کند

رخساره تاری زاین گنه در نافه اش تاری کند

گفتی به چشم مست خودتا دل ز هشیاران برد

چشم تونگذارد که کس یک لحظه هشیاری کند

من پارسایم ای پسر شوم ترسا ز بس

کز راست و ز چپ زلف تو بر دوش زناری کند

در پیش چشمت کی کند قصاب قصابی دگر

یا با وجود زلف تو عطار عطاری کند

نشنیده ای کاندر جهان باشد مکافاتی مگر

خویت چرا با ما چنین دایم دل آزاری کند

در زیر بار غم دلم چون بختی مست آمده

بختی چومست آیدکجا باک از گرانباری کند

ز آن چهر شنگرفی بود اشکم به رخ شنگرف گون

روزمرا نیلی صفت آن خط زنگاری کند

دریا شود روی زمین طوفان نوح آید پدید

ار چشم را رخصت دهم تا اشک را جاری کند

افغان بلند اقبال چندازهجر داری روز و شب

آخر شود روزی وصال اقبالت ار یاری کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد و حسرت و شوق عاشق را به تصویر می‌کشد. شاعر با ذکر زلف و چشم معشوق، تأثیر عمیق آنها بر خود را بیان می‌کند و از ناتوانی در هشیاری و مقاومت در برابر عشق سخن می‌گوید. همچنین، شاعر از غم و اندوه ناشی از فراق و امید به وصل با معشوق صحبت می‌کند و در نهایت به حالتی از انتظار و اشتیاق برای روزی که دوباره همدیگر را ملاقات کنند، اشاره می‌نماید.