نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۶ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل را اسیر زلف گروه گیر می کند

دیوانه را علاج به زنجیر می کند

باید ز چشم و ابروی دلبر حذر نمود

ترک است ومست دست به شمشیر می کند

چشمش چه چنگ ها که زداز مژه بر دلم

آهوی دوست عربده با شیر می کند

از خط شد اینه رخ اوتیره گون ببین

کآه دل شکسته چه تأثیر می کند

ای دل خراب شوکه شنیدم نگار من

هر جا خراب آمده تعمیر می کند

این دردها که در دل ما باشد آن طبیب

دانم کند علاج ولی دیر می کند

چندان ز عمر من نگذشته است در شباب

درد فراق یار مرا پیر می کند

انگشت من شکسته تر از آن قلم شود

کز شرح هجر روی تو تحریر می کند

کافر بود به کیش من آن را که عشق نیست

زاهدمرا ز عشق تو تکفیر می کند

اقبال هر که را که بلنداست همچون من

یارش به تیر مژگان نخجیر می کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد فراق است. شاعر به زیبایی‌های دلبر اشاره می‌کند و می‌گوید که او چگونه دل را اسیر و دیوانه می‌کند. او از خطر زیبایی‌های دلبر و تأثیرات آن بر دل و جان خود می‌گوید و بیان می‌کند که این عشق، درد و دیوانگی به همراه دارد. شاعر همچنین به بی‌پروایی و سختی‌های عشق اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که این دردها از درمان نیز دور هستند و با وجود گذر عمر، هنوز هم تأثیرات فراق یار او را پیر کرده است. در نهایت، او عشق را اساس وجود خود می‌داند و بر این باور است که بدون آن نمی‌توان به زندگی ادامه داد.