نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا

کرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا

ز ابرو ومژه گرفته است چرا تیر وکمان

گر نخواهد که کندترک تو نخجیر مرا

وصل دلبر دل من خواهد وبیند همه هجر

پیش تقدیر خداوند چه تدبیر مرا

غم ندارم ز بدونیک وکم و بیش که نیست

غیر تسلیم ورضا چاره ز تقدیر مرا

دامن آلوده نیم من ز ریا و ز ربا

گو به زاهد نکند این هم تکفیر مرا

گفتم ای دل ز چه دیوانه شدی گفت از آن

که دهی جای در آن زلف چو زنجیر مرا

با همه زیرکی وهوش و بلنداقبالی

آخر آن ترک درآورد به تسخیر مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جوانی و عشق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که در جوانی غم عشق معشوق برایش بسیار سنگین بوده است. او از تیر و کمان ابرو و مژگان معشوق خود یاد می‌کند که باعث می‌شود دلش هدف تیرگاهی برای هجران باشد. شاعر به تقدیر و سرنوشت اشاره می‌کند و بر این باور است که در برابر آن چاره‌ای جز تسلیم و رضا ندارد. او خود را از آلودگی‌هایی چون ریا و ربا پاک می‌داند و به زاهدان می‌گوید که از این‌ها نمی‌توان او را سرزنش کرد. در نهایت، دلش را دیوانه عشق زلف معشوق می‌داند و به تسخیر آن معشوق اشاره می‌کند که حتی با همه زیرکی و هوش خود، نمی‌تواند از این عشق رهایی یابد.