شمارهٔ ۱۹ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردا که هیچکس نبود دادرس مرا
آوخ که یاوری نکند هیچکس مرا
دست قضا شکسته مرا بال و پر دگر
جا داده اند از چه به کنج قفس مرا
خون شددلم که جای هوس بود اندر او
جای هوس نمانده چه جای هوس مرا
چشمم ز خون دل چو لب یار گشته سرخ
تهمت مزن به مستی ومی ای عسس مرا
بس کن که خویش خسته تر از من شدی بسی
ای روزگار جور تو گر نیست بس مرا
هستم بلند اقبال اما چو بنگری
گردون نموده پست تر از خار وخس مرا
من شعر ز این سپس نتوانم رقم زدن
زحمت رسد ز بسکه همی از مگس مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از تنهایی و دردهای عمیق خود میگوید. او از نبود یاری و دادرس گلایه میکند و احساس شکست و ناامیدی را به تصویر میکشد. او به قضا و قدر اشاره میکند که او را در کنجی از قفس قرار داده و از شوق و آرزوهایش محروم کرده است. دل او که باید پر از شوق و عشق میبود، اکنون از درد خونین است. شاعر به چشمهایش که سرخ شدهاند و به تهمتها و قضاوتهای دیگران اشاره میکند و از بیرحمی روزگار گلایه میکند. او با وجود اینکه به خود اعتماد دارد، اما احساس میکند که او را از مرتبهاش پایین آوردهاند. در نهایت، او به ناامیدی از سرودن شعر اشاره میکند و میگوید که دیگر نمیتواند شعر بسراید.