نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۰ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گفتم که دلا دلبر ما از چه غمین بود

گفتا نه مگر با من غمدیده قرین بود

گفتم که چرا گشته ای این گونه پریشان

گفتا نه مگر طره دلدار چنین بود

گفتم به برش طره طرار چه می کرد

گفتا پی تاراج دل وغارت دین بود

گفتم که چرا بر سر تو این همه شور است

گفتا که ز بس خنده لعلش نمکین بود

گفتم که ز تیر که چنین غرقه به خوئی

گفتا به ره ابروی کمانی به کمین بود

گفتم به من خون جگر از چیست به کینی

گفتا به تو چون آن مه بی مهر به کین بود

گفتم چه تفاوت مه من داشت به خورشید

گفتا که تفاوت ز فلک تا به زمین بود

گفتم که زعشقش بشد ازکف دل و دینم

گفتا که قل الحمد چه نعمت به از این بود

گفتم که به جز غم نبود هیچ نصیبم

گفتا ثمر عشق در آفاق همین بود

گفتم که بلنداقبال امروز نه پیداست

گفتا به سر کوی بتی خاک نشین بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده به دلبر خود اشاره می‌کند و از او می‌پرسد که چرا غمگین و پریشان است. دلبر در پاسخ به او می‌گوید که غم او ناشی از عشق و دل‌باختگی است و این حالت به دلیل زیبایی و خنده دلدار است. همچنین دلبر به گوینده توضیح می‌دهد که تیر و کمانش به عشق او اشاره دارد و حضورش در زندگی‌اش درد و رنج به ارمغان آورده است. گوینده در نهایت به غم و ناکامی خود اشاره می‌کند و دلبر می‌گوید که عشق به همین درد و رنج‌ها نیاز دارد و این نشان‌دهنده ارزش عشق است. در نهایت، دلبر اشاره می‌کند که توقعات و آرزوهایش به خاطر عشق غیرقابل دسترس است.