نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

مردمان بینند کز چشمم همی خون می رود

کس نداند از کجا می آید وچون می رود

پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و عقیق

چون حدیثی بر لبم ز آن لعل میگون می رود

روی مه زآن پر کلف شد وآسمان زآن نیلگون

دود آهم روز وشب از بس به گردون می رود

عاقبت جانم ز تن ناچار خواهد شد برون

وز دلم مهر تونتوان گفت بیرون رود

هرچه را بینی به عالم هست قانونی ولی

جور تو با ما است کو بیرون ز قانون میرود

سوختم از آتش غم وین عجب کز آب چشم

از کنار هر کنارم رود جیحون می رود

چون بلنداقبال حیران گشته عقل از کار خویش

رگ چولیلی می گشاید خون ز مجنون می رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از سعدی به توصیف حالاتی عاطفی و فلسفی پرداخته است. گوینده در آن به جریان چشمی که اشک می‌ریزد اشاره می‌کند و نمی‌داند این اشک از کجا می‌آید. او توصیف می‌کند که دامنش پر از جواهرات باارزشی است، اما در عین حال از درد و غم خود رنج می‌برد. همچنین، او از عاقبت جدایی جان از تن سخن می‌گوید و اینکه عشق او به کسی برایش دردآور است. شاعر به قوانین عالم اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق و درد او از آن قوانین فراتر است. او غم و آتش درونش را ابراز می‌کند و به خنکای اشک‌هایش در برابر این آتش اشاره می‌کند. در نهایت، او از سرگردانی عقل خود و جریان خون از عشق مجنون سخن می‌گوید.