شمارهٔ ۱۹۷ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گهی که طره طرار او به تاب رود
ز دست من دل واز دل قرار و تاب رود
بگفت کز ره مهر آیمت شبی درخواب
بگفتمش که کجا چشم من به خواب رود
بگفتمی به منجم کی است وقت خسوف
بگفت آن بت مه رو چودرنقاب رود
شبیه زلف ورخ یار آیدم به نظر
به برج عقرب ومیزان چوآفتاب رود
مگر که گردش چشم توام دهد مستی
وگرنه پیش لبت نشئه از شراب رود
عجب مدار شود شهر اگر خراب از سیل
همی ز چشمه چشمم ز بسکه آب رود
رواست نالد اگر روز وشب بلند اقبال
ز بس که از تو به او جور بی حساب رود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او از جذابیت و زیباییهای یار سخن میگوید و به دردی که از دوری او دارد اشاره میکند. شاعر به خواب و خیالاتش درباره معشوق پرداخته و در مورد اثر نگاه و حضور او بر روح و دلش تفکر میکند. همچنین، شاعر با اشاره به پدیدههای طبیعی مثل خسوف و سیل، نمایانگر احساسات و تب و تاب خود از عشق است. اساساً، این شعر ترکیبی از زیبایی، عشق و درد ناشی از دوری معشوق است.