نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کس نخوابد تا به صبح از ناله من هر شبا

هر شب از بس تا به صبح از درد گویم یا ربا

زلف بر روی تو بینم عقرب است اندر قمر

پس منجم از چه گوید شد قمر در عقربا

همچو من کوکب شناس امروز در عالم مجو

بسکه هر شب تا سحرگه می شمارم کوکبا

ناصح از عشق تو منع ما کندآگاه نیست

ز اینکه غیر از عشق رویت نیست ما را مذهبا

پادشاه هفت اقلیم ار شود نبود چنانک

پاسبانی بر سر کوی تو گیرم منصبا

غیر حرف عشق دلبر نیست بر لوح دلم

از معلم یاد نگرفتم جز این درمکتبا

با وجود اینکه سیل اشک بگذشت از سرم

گوئی اندر آتشم از عشق آن بت از تبا

ز آن بلند اقبال در شیرین کلامی شهره شد

بسکه می گوید حکایت زآن بت شکرلبا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار از درد و رنج ناشی از عشق خود به محبوبش سخن می‌گوید. او هر شب تا صبح بیدار است و از غم عشق ناله می‌کند. زیبایی محبوبش را با زلفی تشبیه می‌کند که مانند عقرب در قمر (ماه) است و به این ترتیب به تضاد ظاهری و باطنی اشاره دارد. شاعر همچنین به نصیحت‌هایی که دیگران درباره عشق می‌کنند، بی‌توجهی می‌کند و عشق به محبوب را تنها راه و مذهب خود می‌داند. او حتی اگر پادشاه هفت اقلیم هم باشد، حاضر است در کوی محبوبش پاسبانی کند. در نهایت، او بیان می‌کند که دلش جز عشق و یاد محبوب را نمی‌پذیرد و به شدت تحت تأثیر زیبایی و کلام شیرین محبوبش قرار دارد.