شمارهٔ ۲۱۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دل ازتو بر نگیرم تا جان ز تن برآید
دست از تو بر ندارم تا عمر من سر آید
بودی چو ماه اگر ماه چون توشدی زره پوش
بودی چو سرواگر سروچون توسمن برآید
هر چین زلف تو چین هر تار اوست تاتار
باشد خطا به شیراز مشک از ختن گر آید
دیشب ز طره ات گفت دل قصه درازی
چشمت ولی به چشمم زو راهزن تر آید
سرو چمن چو من سر بنهد به پیش پایت
گر سروقامت تو اندر چمن درآید
برچهر آتشینت آن دل که نیست عاشق
درسوختن بباید همچون سمندر آید
شاید بلند اقبال گرددکسی زعشقت
لیکن گمان مفرما چون من سخنور آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عواطف عمیق عاشقانه و وابستگی شدید شاعر به معشوق است. شاعر اعلام میکند که تا جان در تن دارد، دل از معشوق نخواهد کند و هرگز از او دست نخواهد کشید. او زیبایی معشوق را به ماه و سرو تشبیه میکند و میگوید که حتی اگر مشکلاتی وجود داشته باشد، زیبایی او همواره در دلش باقی خواهد ماند. در ادامه، شاعر درد و حسرت خود را نسبت به وضعیت عاشقانهاش به تصویر میکشد و به قدرت عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگیاش اشاره میکند. او همچنین به امید و احتمال خوشبختی کسانی دیگر در عشق اشاره میکند، اما تأکید میکند که تجربه خود او بینظیر است.