شمارهٔ ۲۱۵ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گفتم که چرا طبع تو ازمن بری آید
گفتا به نظر عشق تو چون سرسری آید
گفتم که کنی قیمت یک بوسه به جانی
گفت ار کنم از چرخ ششم مشتری آید
گفتم به جفا چشم توچون طره تو نیست
گفتا نه زهر تیره دلی کافری آید
گفتم که در آفاق ندیدم چون تودلبر
گفتا نه زهر سیم بری دلبری آید
گفتم که دگر همچو تو فرزندکس آرد
گفتا پدر ومادر او گر پری آید
گفتم چو توهرگز نبود جلوه طاووس
گفتا روشم هم نه ز کبک دری آید
گفتم که به عشق توام اقبال بلند است
گفتا که به زلفم هوسش همسری آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به گفتوگو با محبوبش میپردازد و از او میخواهد که دلیل دوریاش را توضیح دهد. محبوب در پاسخ به او میگوید که عشق او سطحی است و نمیتواند عمق احساسات او را درک کند. شاعر به ارزش یک بوسه اشاره میکند، اما محبوب با کنایه میگوید که از دنیای دیگر میآید. شاعر ادامه میدهد که زیبایی محبوب را بینظیر میداند، ولی محبوب باز هم پاسخ میدهد که اینگونه زیباییها از دلهای خام میآید. شاعر به دیدنی بودن محبوب در عالم عشق اشاره میکند و محبوب در پاسخ میگوید که آن زیباییها به راحتی پیدا نمیشوند. در نهایت، شاعر به عشقش و برکت آن اشاره میکند و محبوب با تأکید بر پیچیدگیهای خود و حسادتها، به نوعی از عدم اقبال مطمئن است. این ابیات به نوعی بازی با کلمات و احساسات عاشقانهاند که عمیقتر به جستوجوی عشق و زیبایی میپردازند.